
طلوع
ثانیه ها می گذرند ولیکن این دل من تنها مانده!
تنهای تنها در فراق یار!
تنهای تنها در هجرت یار!
کجایی ای قرارم!
بیا که این بی قرار،تنها مانده!
تنهای تنها!
بی کس و بی یار!
زبانم یاورام نیست در وصفش!
من درآنم چه کنم در فراق یار!
نمیدانم در چه سبکی در چه ابعادی به نعت اش بپردازم!
نمی دانم چه کنم وقتی غروب تنهایی هایم یک به یک می گذرد!
ومن هم جز به انتظار نشستن نمی توانم کاری کنم!
هان ای دل انتظار بی عمل تو را چه سود است!؟
عجیب است، دل در طلب چیزیست که بدان واقف است!
کمال ولیکن نه تمام!
صاحب قلب صبورم، پناه دل رنجورم!
پس کی؟!
پس کی می آیی؟!
پی کی به فراقم پایان می بخشی!؟
من ندانم!
کس نداند!
جز خداوندگار رحمان!
جز او نداند!
و من جز نیایش نتوانم کاری کنم!
جز نجوا دل چه کنم؟!
امیدم به سوی خورشید است تا طلوعی از آن بینم!
طلوعی همیشگی!
تا ابد!
تا قیامت!
تا جهان پا بر جاست!
عارفانه ها!
غم در دل ماند تا زمان مرگ همراه انسان است، چه بسا بعد از مرگ هم از دل نرود!
گذشتن از عشق چون گذشتن از جان است چه باید کرد!
طوری دیگر باید دید!
عشق واژه عجیبی است که انتها ندارد، پر پیچ و خم است و دردناک و پر اندوه!
و عشق واژه ایست که خداوند آن را آفرید!
و مانده ام تنها با غم تو...!
poet & writer: Aref khalili
غرلی از حافظ شیرازی
چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست
سخن شناس نه ای، جان من، خطا اینجاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب؟
بنال، هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگزالتفات نبود
رخ تو در نطر من چنین خوشش آراست
نخفته ام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیسه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب؟
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب به اندرون دادند
فضای سینه ی حافظ هنوز پر ز صداست!
اشعاری از نیما یوشیج (علی اسفندیاری)
یاد
یادم از روزی سیه می آید و جای نموری
در میان جنگل بسیار دوری.
آخر فصل زمستان بود و یکسر هر جا در زیر باران بود.
مثل اینکه هر چه کز کرده به جایی، بر نمی آید صدایی
صف بیار اییده از هر سو تمشک تیغدار و در دروکرده
جای دنجی را یاد آن روز صفا بخشان!
مثل این که کنده بودنم تن از هرچیز.
من شدم از روی این بام سیه
سوی آن خلوت گل آویز،
تا گذارم گوشه ای از قلب خود را اندر آنجا
تا از آن جا گوشهای از دلربای خلوت غمناک روزی را
آورم با خود.
آه! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز.
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن،
خاطر خود را
بی سبب نا شاد کردن،
بر خلاف یاوه ی مردم
پیش چشم من و لیکن
نگذرد چیزی بدون سوز.
می کشم تصویر آن را
یاد من می آید از آن روز!
Designed by: Aref khalili
